باشد که خودم باشم

از در که اومدم تو یه پسر بچه ی چهار پنج ساله ی لاغر با یه تیشرت و شورتی که یه کمی هم گشادش بودو دیدم که زل بده بود به در. لابد صدای کلیدو تو در شنیده بود. چند ثانیه به هم نگاه کردیم و یهو با یه لحن شادی گفت سلام و روشو کرد سمت پله ها که بره بالا - خونشون شاید.

از اون طرف بنای طبقه اولی رو دید که داشت میومد به سمت پایین راه پله ها. در ادامه ی سلامی که به من کرده بود خیلی شادتر گفت: سلام به دوتاتون!

آقای بنا گفت، سلااااام به تو پسر خوب و مؤدب.

 

* نوشتم که شاید ویرگولی بنویسه...

/ 2 نظر / 36 بازدید
آمد

نمیدونم نظر من به متنت ربط پیدا می کنه یا نه اما من این داستان رو اینطور می بینه که سادگی دنیای بچه ها به زیبایی بهشتی هست که ما بزرگترها همیشه تصورش رو می کنیم ولی همیشه در جهنمی باقی می مونه که بهشت رو از یادمون می بره .

متی

سلااااام چه بچه نازنینی (قلب تیر خورده از وسطش) جدیدا چند تا کلیپ از یه دختر بچه های پر رو دیده بودم که ... گلاب به روتون بالا داشتم میاوردم، بذار برم تو تلگرام برات فوروارد کنم، فیض ببیری