گفتم بیا عکس یادگاری بگیریم
سیاه،
سفید ،
خاکستری
من روی صندلی چوبی قدیمی بنشینم،
تو پشت سرم بایستی و دستهایت روی شانه ی من باشد .

گفتی:
هنوز فرصت هست.
همیشه فرصت هست.

گفتم بیا عکس یادگاری بگیریم.
من شبیه سی سالگی مادرم باشم،
تو
شبیه روزهایی که هنوز عاشقت بودم،
و هر دو بیهوده لبخند بزنیم
به مردی که نمی شناسیمش.

گفتی:
همیشه فرصت هست .

و ندیدی مرگ را که از آن سوی شمشادها
نگاهمان می کرد.

" رویا شاه حسین‌زاده "