از در درآمدی و من از خود به درشدم   گویی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست   صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب   مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق   ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست   چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم   از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت   کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان   مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودی به صید من   من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد   اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

دیگه وقتی سعدی با این همه زیرکی با عشق انقدر از خود بی خود بشه، ما چی بشیم... وقتی همچین حسی نسبت به کسی داریم فقط باید فرار کنیم به نظرم. چون آفتاب حسن کورمون میکنه و بعضاً تبخیــــر...

باید فاصله گرفت، یه دونه عینک تیره زد، و یواش یواش نگاه کرد و آروم آروم خورشیدو شناخت. شاید اصلاً به این نتیجه برسی که این خورشید رو هر جوری بهش نزدیک بشی نابودت میکنه.