یک پسر و دختر کوچولو داشتند باهم بازی می کردن . پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چند تا شیرینی .پسر کوچولو به دختر گفت: من همه تیله هایم رابه تو می دهم و تو درعوض همه شیرینی هایت را به من بده...

دختر کوچولو قبول کرد. پسر بزرگترین و قشنگ ترین تیله ها را برای خودش برداشت و بقیه را داد، اما دخترک همان طورکه قول داده بود تمام شیرینی هایش را به پسرک داد..

شب دختر با آرامش تمام خوابید ولی پسرک نتوانست بخوابد .چون فکر می کرد همانطوری که خودش بهترین تیله را یواشکی پنهان کرده بود شاید دخترک هم مثل او خوشمزه ترین شیرینی اش راقایم کرده و همه را به اونداده است.

* بعضیام اینجوری اند. و از دست بقیه به خاطر شیرینی های احتمالاً پنهان شده عصبانی...