یه ایمیل با این موضوع برام اومد امروز: سرطان بی هدفی

یه سری روانشناس تعدادی گلدون برده بودند توی خانه سالمندانی که سالمنداش بیماریهای لاعلاج داشتن و قرار بوده بمیرن. خلاصه اینا افرادو دو گروه میکنن و گلدونا رو میدن به این دو گروه. به یه گروه میگن که خیلی مواظب گلا باشن و مثلاً اینجوری بهشون آب بدن حتماً مواظب میزان نورشون باشن و از این کارا دیگه. به گروه دیگم میگن که اینا یه سری گلدونه شما اگه حوصله داشتین بهشون آب بدین یا رسیدگی کنین...

بعد از مدتی میبینن گروه اول کلی حالشون خوب میشه و میزان مرگ و میر هم توشون کاهش پیدا میکنه. و این گروه روانشناس به این نتیجه رسیدن که بیهوده زیستن و انتظار مرگ کشیدن خیلی برای سلامتی بده! یه جای دیگه ای هم خوندم که نا امیدی یکی از دلایل مرگه!

اینا رو که خوندم فکر کردم شاید یکی از دلایلی که ماها بچه دار میشیم همین بی هدفیمونه. یعنی بعد از یه مدتی توی زندگی زناشویی یا کلاً زندگی! به این نتیجه میرسیم که انگار این زندگی هدف دیگه ای نداره و باید یه چیزی وجود داشته باشه که ما بخاطرش وجود داشته باشیم. و اون بچه رو بوجود میاریم که بودن خودمونو توجیه کنیم... اگه اینطور باشه که دور باطلیه سوال تازه از یه جایی اون بچه شروع میکنه به خاطر ما یه کارایی رو کردن! که اینجاش دیگه عمق فاجعست... گاهی انقدر از بچمون انتظار داریم که اون بدبخت زندگیشو بر اساس خواسته های ما میسازه...

توی وبلاگ دوست جون هم خوندم (البته یه چیز دیگه بود که برداشت من ازش اینه) که بعضیا بچه میارن که این بچه ها به هدفهای کمال گرایانه ی اونا برسن در طول نسل ها... چون کمال چیزی نیست که در طی یه نسل کسب بشه و کلاً تا بینهایت جا داره. حالا اومدیم و اون نسل ها از کمال مورد علاقه ی ما منحرف شدن و اصلاً یه راه دیگه رفتن... اصلاً هدف تعیین کردن برای کس دیگه یا امید به هدفدار بودن یک فرد دیگه کار درستیه؟

ولی جدای از این مبحث بچه دار شدن... چیه که ارزش "هدف بودن" زندگی یک انسان رو میتونه داشته باشه؟ چیه که انقدر والاست که ما بخاطرش زندگی میکنیم؟ اصلاً همچین چیزی تو زندگی من وجود داره؟

اینم نمونه هایی از اهداف زندگی من!!! که البته اون برگ صورتیه مرحوم گشت و اکنون ما بی هدفتر از گذشته ایم...

 

این را هم از وبلاگ دوست جان بخونید :) بدجور با این سارتر موافقما...