روزی دوستی به من گفت: دوست داشتن، با هم بودن، یا داشتن رابطه تا هر حدی، به خودی خود مهم نیست. مهم اینه که چه در طول رابطه رخ میده و چه حسی از اون رابطه میگیریم. مهم اینه که ... کلمات دقیقش یادم نمیاد. فکر میکنم گفت مهم اینه که یه رابطه مرتب دچار مشکل و سوء تفاهم نشه. من در اون لحظه چیزی نگفتم. ولی بعد که فکر کردم دیدم واقعاً راست میگه. من به شخصه انقدر احساساتیم که وقتی کسی رو دوست داشته باشم – البته نه در هر نوع از دوستی – انقدر بهش محبت میکنم و خطاهاشو میبخشم که خودم در نهایت نابود میشم. انگار منتظرم که چیزی درست بشه. من سالها نفهمیدم که چطور رفتار طرف مقابلم رو رصد کنم و ببینم وقتی داره به من ضربه میزنه وقتیه که باید رابطه تموم بشه. الآن میفهمم که مشکلات به هر حال وجود دارند ولی وقتی زبان مشترکی برای ارتباط وجود نداشته باشه رابطه به بن بست میخوره. "عدم توانایی ارتباط و بررسی و حل مسائل" توی هر رابطه ای مهلکه. حس میکنم خیلی از دخترها این مشکل رو دارند. ما درگیر روابط احساسی میشیم و منطقی به fact ها و حقایقی که در یک رابطه وجود داره نگاه نمیکنیم. از خودمون نمیپرسیم رابطه چی داره به من میده؟!

ما اگه وارد رابطه جنسی بشیم به شخص مقابلمون علاقه مند میشیم و حتماً از قبل علاقه مند بودیم که وارد رابطه شدیم. وارد شدن در هر سطح از صمیمیت ما رو گیر میندازه. یادمه در یه بازه ای از زندگیم که به مسائل مشابهی فکر میکردم خواب دیدم که با شخصی - که حتی نمیشناختمش در دنیای بیداری و احساسی بهش نداشتم در شروع داستان خواب - ارتباطاتی داشتم و مطمئن بودم که بهش وابسته نمیشم و خلاصه کلی از این ذهنیات عقل گرایانه برای خودم ساخته بودم. و توی خواب بعد از یک رابطه ی خاص وابستگی عمیقی در من بوجود اومده بود که خودم باورم نمیشد و همین باعث شده بود حس بدی تو خواب به خودم پیدا کنم. اینکه چرا من عقل گرایی کردم در حالیکه انقدر احساساتی هستم. توی خواب من نمیتونستم با واقعیت خودم مبارزه کنم. گاهی از خودم میپرسم آیا من موجود ضعیفی هستم؟ و البته یک "بله" ی محکم به خودم میگم چون اگه بگم "نه" قطعاً خودمو فریب دادم.

نمیدونم باید اسم این مسئله رو کم هوشی بذارم؟ کم عقلی؟ کم عقلی توصیف درست تریه. احساساتی عمل کردن و بهای زیاد به احساسات دادن منجر به کم اثر کردن عقل میشه. از طرفی زیاد عقلانی بودن هم پایه ی همه چیز رو نابود میکنه و منجر میشه به اینکه به هر دلیلی ارزشی برای خودِ رابطه قائل نباشیم و بعد از مدتی به پوچی برسیم در ارتباطاتمون. برقراری تعادل همیشه بزرگترین مسئله ی زندگی آدمهاست به نظر من... هیچ کس فاقد چیزی نیست. مشکل ما افراط و تفریط در چیزهایی هست که خداوند به ما داده. برقراری تعادل در عقل گرایی و احساس گرایی کار ساده ای نیست. گاهی شخصی که لااقل به مسئله آگاهه و به کلی ازش غافل نیست مجبور میشه به این نتیجه برسه که بیخیال یه جنبه بشه و صورت مسئله رو پاک کنه. راهکاری که من برای خودم انتخاب کردم. شاید اقدامی نکردن وقتی هنوز ضعیفی بهترین کار باشه... باز نمیدونم. و آیا کسی که اقدام نمیکنه کی جرئت اقدام کردن پیدا میکنه. حداقل چیز اینه که آگاه باشیم این صبر به تنبلی تبدیل نشه.

========

رابرت جانسون – از روانشناسان مکتب یونگ – در کتاب "عقده مادر و روابط زن و مرد" میگه....


فرهنگ پدر سالارانه غربی بر مبنای الگویی شکل گرفته است که یکی از پیشرفته ترین تمدنهایی را که بشر تا کنون به خود دیده بوجود آورده است. علوم ما، استاندارد بسیار بالای سطح زندگی مادی، امکانات به شدت گسترش یافته در زمینه سفر و ارتباطات، دورنمای قرن بیست و یکم، همه اینها به بهای بی اعتنایی به یک توانایی دیگر، یعنی احساسات و عواطف به دست آمده است. در جامعه ای همچو جامعه ما که در آن عقل گرایی و تجرید، اینچنین اعتبار دارد و ستایش میشود، فضای کمی برای عملکرد احساسات باقی می ماند. پژوهش های علمی به طور مطلق به خونسردی و عینی گرایی نیازمند است. تجرید (abstract)، ریشه در لغت یونانی ab یعنی "دور شدن از" و strahere به معنی "ایستادن" دارد. این به آن معناست که ما باید لااقل کمی از یک موضوع فاصله داشته باشیم تا بتوانیم رابطه ای مجرد با آن برقرار کنیم، و این جدا ایستادن به عملکرد احساسات صدمه خواهد زد.

به عبارت ساده تر، کسی که تابع عملکرد احساسات است، نمیتواند وظایفی را که به نظم و انضباط نیازمندند، به درستی انجام دهد. دنیای سرد تجریدها، جایی برای عواطف گرم ندارد؛ هر زنی از این فقدان عواطف در مردش – چه در مرد درون خودش و چه در مرد بیرون – رنج میکشد و به طور گنگ و مبهم از یکسویگی زندگی مدرن شکایت سر میدهد. وقتی مردها به هنرهای انتزاعی و خردگرایانه میپردازند، از لحاظ عاطفی عقیم میشوند.

سانسکریت که یک زبان غنی احساسی است و پایه اغلب زبان های هند شرقی را تشکیل میدهد، 96 واژه برای عشق دارد. فارسی کهن هشتاد واژه، یونانی سه واژه، و انگلیسی زبان ها تنها یک واژه برای کلمه "عشق" دارند. از آنجا که در زندگی اسکیموها برف، عنصر بسیار حیاتی است، در زبان آنها سی واژه برای برف وجود دارد؛ اگر ما نیز برای مفهوم "رابطه" سی واژه ای داشتیم، برای مشاهده ی این بعد مهم زندگی، مجهز تر بودیم.

=======

یکی از مسائلی که همیشه بهش فکر میکردم نکته ای هست که در آخر قسمتی که از کتاب آوردم هست.... همیشه فکر میکردم انگلیسی چه زبان دقیقی هست برای مطالب علمی. وقتی میخوای یه مطلبی رو از انگلیسی به فارسی برگردونی واقعاً با کمبود کلمات مواجه میشی. و خودم گاهی با اینکه زبانم چندان خوب نیست ترجیح میدم مطالبی رو به انگلیسی بنویسم تا به فارسی... مسئله ی specificity و precision چیزی نیست که در لغتهای فارسی بتونیم درباره لغات ببینیم. لغتی خاص برای یک حالت خاص از فلان مسئله ی حقیقی در جهان.

کشورهای غربی با توجه به تجرید تونستند پیشرفت کنند و جوامع شرقی احساسات رو توسعه دادند. ما برای خاله، عمه، زن برادر، مادر زن، مادر شوهر، کلمات مختلفی و مجزایی داریم و اینها ریشه در روابط نزدیک فامیلی داره. فاجعه ی زندگی ما اینه که روابط نابود شدند، نیاز به پیشرفت حس شده و به جنبه ای تقلیدی و پوچ تبدیل شده، و کلمات خاص عشق دیگه معنا و کاربرد خودشون رو در زندگی ما از دست دادند. در این تعادل ما وارد بازی باخت-باخت شده ایم انگار.

یادمه از وقتی راهنمایی بودم یه حدیثی شنیدم که میگفت علم بیست و چند حرف داره و تا روز قیامت فقط چند حرف اون رو بشر شناخته. من اون موقع فکر میکردم معنی این حرف اینه که کمال بشر در شناخت علمه. همیشه فکر میکردم روزی میتونم قبول کنم دنیای ما آدمها تمام شده که به اسرار تک تک ذرات دنیا واقف شده باشیم.... همیشه آرزو داشتم و البته دارم اگه میمیرم دنیای دیگه ای وجود داشته باشه، نه به خاطر اینکه ظالمین به سزای اعمالشون برسن! بلکه برای اینکه چشمم به روی حقایقی که از درکشون عاجز بودم باز بشه. بتونم حقیقتی که هزار مانع برای دیدنش وجود داشت رو ببینم. دوست داشتم جزئی از خدا بشم، جزئی به همون کیفیت و به همون آگاهی. الان فکر میکنم شاید مهمترین مسئله در زندگی بشر و در کمال انسان رسیدن به نهایت علم نباشه... بلکه رسیدن به تعادلی واقعی در خردگرایی و احساس گرایی باشه. اون روزه که انسان میتونه آرامش داشته باشه و از زندگی احساس رضایت کنه.